X
تبلیغات
عروســــــــــــــــــــک مـــن

























عروســــــــــــــــــــک مـــن

بعضی ها بی معرفت شدن و ما رو فراموش کردن و دیگه سر نمیزنن واسه

وبلاگ خودم نمیگما همه وبلاگ ها چون ما واسه خودمون نمینویسیم

واسه شما جیگراست

گنه کردم گناهی پر ز لذت
درآغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود
در آن خلوتگه تاریک و خاموش
نگه کردم به چشم پر ز رازش
دلم در سینه بی تابانه لرزید
ز خواهش های چشم پر نیازش
 در آن خلوتگه تاریک و خاموش
پریشان در کنار او نشستم
لبش بر روی لبهایم هوس ریخت
 ز اندوه دل دیوانه رستم
فروخواندم به گوشش قصه عشق
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
 ترا ای عاشق دیوانه من
هوس در دیدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پیمانه رقصید
تن من در میان بستر نرم
 بروی سینه اش مستانه لرزید
گنه کردم گناهی پر ز لذت
کنار پیکری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه کردم
در آن خلوتگه تاریک و خاموش

نوشته شده در دوشنبه 12 اردیبهشت1390ساعت 7:24 توسط مجتبی قرمزپوش| |

سلام سلام سلام

نمیدونم چی بگم چی بنویسم گفتم بازم یه شعر خوشکل بزارم

این شعر مال وبلاگ پرنیان جونه. خوب چیکار کنم خوشم اومده

راستی واسه بعضیا میگم که نظر خصوصی میزارن بی اسم و آدرس

نکنین این کارو . شما که نظر میدی آدرسم بذار البته نه آدرس پستی

خوب برو بچ اینم از شعر امیدوارم بپسندین. منو  نه ها   شعر رو

به پيش روي من، تا چشم ياري مي كند، درياست !

چراغ ساحل آسودگي ها در افق پيداست !

درين ساحل كه من افتاده ام خاموش،

غمم دريا، دلم تنهاست .

وجودم بسته در زنجير خونين تعلق ها ست !

*****

خروش موج، با من مي كند نجوا،

كه : - « هرل كس دل به دريا زد رهائي يافت !

كه هر كس دل به دريا زد رهائي يافت ... »

*****

مرا آن دل كه بر دريا زنم، نيست !

ز پا اين بند خونين بر كنم نيست ،

اميد آنكه جان خسته ام را ،

به آن ناديده ساحل افكنم نيست !

***

نوشته شده در پنجشنبه 8 اردیبهشت1390ساعت 3:24 توسط مجتبی قرمزپوش| |

...برباد

نوشته بودم هم جنس حوام ،اما بر باد ! بر باد

بغض که کردم ، آینه ترک خورد

گلویم را فشردم با دو دست ! دستهایم بر باد

اولین سیبی را که بويیدم ، دیدی جوانیم بر باد؟!

اخم میکنی ؟! اخم نکن قلب لرزانم دگر بر باد ..

نوشته شده در سه شنبه 23 فروردین1390ساعت 20:23 توسط مجتبی قرمزپوش| |


اين روزا عادت همه رفتن ودل شكستنه
درد تموم عاشقا پاي كسي نشستنه
اين روزا مشق بچه ها يه صفحه آشفتگيه
گرداي رو آينه ها فقط غم زندگيه
اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه
مشكل بي ستاره ها يه كم ستاره چيدنه
اين روزا كار گلدونا از شبنمي تر شدنه
آرزوي شقايقا يه شب كبوتر شدنه
اين روا آسمونمون پر از شكسته باليه
جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه
اين روزا كار آدما دلهاي پاك رو بردنه
بعدش اونو گرفتن و به ديگري سپردنه
اين روزا كار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترين بهانشون از هم خبر نداشتنه
اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفاييه
جرم تمومشون فقط لذت آشناييه
اين روزا توي هر قفس يكي دو تا قناريه
شبها غم قناريها تو خواب خونه جاريه
اين روزا چشماي همه غرق نياز شبنمه
رو گونه هر عاشقي چند قطره بارون غمه
اين روزا ورد بچه ها بازي چرخ و فلكه
قلباي مثل دريامون پر از خراش و تركه
اين روزا عادت گلها مرگ و بهونه كردنه
كار چشماي آدما دل رو ديونه كردنه

اسم گلا رو اين روزا ديگه كسي نمي دونه
اما تو تا دلت بخواد اينجا غريب فراوونه
اين روزا فرصت دلا براي عاشقي كمه
زخماي بي ستاره ها تشنه ياس مرهمه


نوشته شده در چهارشنبه 18 اسفند1389ساعت 3:24 توسط مجتبی قرمزپوش| |

به دنبال تو می گردم نمی یابم نشانت را
بگو باید کجا جویم مدار کهکشانت را

تمام جاده را رفتم غباری از سواری نیست
بیابان تا بیابان جسته ام رد نشانت را

نگاهم مثل طفلان زیر باران خیره شد بر ابر
ببیند تا مگر در آسمان رنگین کمانت را

کهن شد انتظار اما به شوقی تازه, بال افشان
تمام جسم و جان لب شد که بوسد آستانت را

کرامت گر کنی این قطره ناچیز را شاید
که چون ابری بگردم کوچه های آسمانت را

الا ای آخرین طوفان! بپیچ از شرق آدینه
که دریا بوسه بنشاند لب آتش نشانت را


M

نوشته شده در یکشنبه 15 اسفند1389ساعت 2:13 توسط مجتبی قرمزپوش| |

 

بی تو اما ..

عشق بی معناست ..

دستهایم تا ابد تنهاست ..

آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو ..

زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ..

روح تو ، همسایه دریاست ..

دوست دارم  همین ، این راز پنهانی ..

از نگاه ساکتم پیداست ..

عشق من بی هیچ تردیدی  بمان با من

M

نوشته شده در چهارشنبه 11 اسفند1389ساعت 2:45 توسط مجتبی قرمزپوش| |

 

دیگه از دست تو و ترانه هات خسته شدم
 دیگه از شنیدن زنگ صدات خسته شدم
 چه جوری بگم هنوز خیلی دوست دارم ولی
 انگار از بیشتر از این بودن باهات خسته شدم
 منی که عمرم و زندگیم تو چشمای تو بود
 باورت نمی شه که از رنگ چشات خسته شدم
 انقدر نگام کردی که دیگه زد به سرم
 از اون آتیش خوابیده تو نگات خسته شدم
 تو به من می گی بی انصافم و حق داری بگی
 با کدوم بهونه بنویسم برات خسته شدم
 انقد آب و هوا واسم عروض کردی که من
 آخر از دست همون آب و هوات خسته شدم
 گفتم این کار و نکن کردی و رفتی و ببین
دیدی آخر از تموم اون کارات خسته شدم
 حرفات انگار دیگه روی دل من نمی شینه
انقدر عوض شدی که من به جات خسته شدم
شب و روزات مث روز و شبای قدیم نبود
 از دس تفاوت روز و شبات خسته شدم
 دیگه فرقی نداره پیشت باشم یا نباشم
 تو یه بی تفاوتی ،‌ من از فضات خسته شدم

M

نوشته شده در جمعه 29 بهمن1389ساعت 4:26 توسط مجتبی قرمزپوش| |